![]() |
![]() |
|
| سفره ام خالی است بسم الله ... |
|
به نام حق
از گنجشک ها که میگویی خیالم در ایوان می دود ... گنجشک ها به عشق تو پریدند ! نگو نمی دانی ... آن روز ها آسمان بیشتر می بارید ... دلم برای همه ام تنگ است ...
پ.ن کسی مرا یاد آورده تولدم مبارک ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:14 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
به نام یار خوبان
سلام آمدم، اما دير مي دانم ... نشد، دور بود ... خيلي دور ... نكوهشم مكن ... مسافر ها هميشه دورند ... آمدم ... با يك دامن حرف هاي خسته ... مگو كه زيادند و تاب شنيدن نداري ...
سلام من به درد بودنت هم نمی خورم گوش کن ! انقدر سبابه ام را کنار گوشم تکان می دهم تا زنجیر هایم را پاره کنی !! خسته ام ... من که گفته بودم از شعر تو دورم ! گفتی صبوری کن و دوباره زاده شدم. از اوج آسمان، نگاهم می سوزد ... می خواهم بروم کنار کارون آنجا که همیشه می گویی خوب است و آرم و نا آرامم می کنی ... همان جایی که همیشه وقتی برش شلوغ می شد خبر از مرگ مسافری غریب می داد !!! چقدر نشسته ام کنارش خشک شد ! ماهی ها رفتند و بوی مرگ گرفت من خسته ام ! نگاهم کن ... اصلا نگاهم می کنی؟! گفته بودم مانده ام میان ماندن ها و نماندن ها ... چه شد؟! فقط کمی آن شب باران بارید و صبح شد و ... ! دلم تنگ است ... این آسمان هم که هر روز کار خودش را می کند !!! تو که خاموش می شوی ! کارون که خشک می شود ! چه کنم !!؟؟ مرگ هم صدایم نمی کند ! من همیشه دیر رسیدم نبودی که مردنم را تا رسیدن نظاره کنی ! ... خیالش خیلی دور بود من مسافر بودم ... داستان آن شب طعم بادام می داد که دیگر نخوردم ! تاریک بود، همه درها را بروی مسافر شهرشان بسته بودند ... می دانی چقدر غربتم سوخت ؟! نمی دانی، می دانم ! من بودم و کارون همیشه از اسمش می ترسم ! رهایم نمی کند نمی دانم این کابوس ها چند ساله می شوند ؟! تو می خوابیدی ... باد فرار می کرد و غوغا بود ... لالایی که برایم می خوانی بی خواب می شدم و محو لالای تو نمی دانم کدام نسیم مرا به لالایت می برد دلم به حالمان عجیب می سوزد، عجیب !!! از دفتر نذلا
پ.ن هر شب،شب توست ... یا علی مدد |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 20:48 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
می خواهم تمام دنیا را به یاد بیاورم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:20 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
به نام خدا
یا علی مدد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:54 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
آسمان سجاده های رو به راه
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم حالا زمین به دورم می گردد
چه پنجره هایی که از زن پر بود
ولی سایه ای از تو روزی گذشت
چه قدر آبی است چه حافظه ای
و کسی نمی داند
چه حافظه ای
باید تمام جاده های خاکی را حفظ کنم باید صدای تمام سیبهای که می افتد را بدانم
باید مدار زمین را خوب بچرخم
می خواهم تمام دنیا را به یاد بیاورم پشت سرم هستی یا نه ؟ تو ، سایه ، منی
.... من همه ی رفتن را به یاد آورده ام
" هیوا مسیح "
یا علی مدد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:3 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یا حق
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز یا علی مدد |
|
RSS
|