تبليغاتX
ّ



یا هو یا من لا هو الا هو

 

اين قطره های اشک، باران نمی شود

زخمی که کهنه شد، درمان نمی شود

آدم نشسته است، حوا نيامده

مهتاب پشت ابر،‌ تابان نمی شود

 

حوا سرشته شد، سيبی درون دست

ديگر نياز به، شيطان نمی شود!

فرياد می زنم: حوا تو رو خدا

ممنوعه آمدی، پنهان نمی شود

 

آدم اشاره کرد، گندم نمی خوری ؟!

پس آسمان چرا، گريان نمی شود؟

ما مثل اين زمين، از خاک خسته ايم

بی خاک و گل که روح، انسان نمی شود

 

حوا ترانه ساخت، از خاطرات سيب

اما شکنجه ها، جبران نمی شود

اين خاک پر گناه، ميراث گندم است

با اين گلايه ها، ويران نمی شود

                                                           

 

 

پ.ن:

مانده ام میان ماندن ها و نماندن ها ...

 

 یا علی

+ به قبيله آمد در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:5  توسط نذلا، مرد قبیله سوفي ها  | 



بنام یار خوبان

 

 

 

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام، آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

" خانه كوچك ما سيب نداشت !؟ "

                                                                                                                  حمید مصدق

پ.ن:

همين روزها می آیم ...

با همان سبد سیب سرخی که می گفتی در خواب دیدم ...

                                                                                                 يا علي

+ به قبيله آمد در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:13  توسط نذلا، مرد قبیله سوفي ها  | 



 

به نام خداي شهيدان كربلا

 

  

  

 

 

اين چه حزني است نهفته در نام تو كه بي اختيار، دل ها را مي شكند و اشك را در پشت پلاك ها بي قرار مي كند ؟

  

اين چه غم شگفتي است كه تداعي خاطره مقدس تو بر قلب ها مي نشاند و جگرها را خواه و ناخواه به آتش مي كشاند ؟

 

آنگاه كه جبرائيل مصيبت عاشوراي تو را بيان كرد آدم سير گريست و تازه پي به راز "اني اعلم مالا تعلمون" خداوند برد .

  

باري اين گريه دست ما نيست .

 

دل ما از سنگ هم كه باشد در مصيبت تو، نه مي شكند كه خون مي شود، كدام سنگ را روز عاشورا از زمين برداشتند و دلش را خونين نديدند ؟

  

دل ما چگونه خون نباشد از اين مصيبت جانسوز ؟

 

چگونه مي شود كه تو بر فراز قله حقيقت بايستي و فرياد بزني :"هل من ناصر ينصرني"

 

... و ما در حسرت اين چهارده قرن عقب ماندن از كلام تو، در حسرت چهارده قرن ديرتر رسيدن به عاشوراي تو، در حسرت چهارده قرن ديرتر شنيدن فرياد استمداد تو، در خويش مچاله نشويم ؟

 

اما در آن همه مصيبت بي همتا كه بر تو و زينب گذشته است، يك التيام هست و آن التيام براي رهروان اكنون توست و آن اينكه هر برادري، خواهري، پدري، مادري، فرزندي كه عزيز يا عزيزاني را از دست مي دهد كه شهيد يا شهيداني را فديه مي كند و به اوج مصائب تاريخ، به قله رنج هاي بشري به عاشوراي تو و به زينب و بازماندگاه عاشوراي تو مي نگرد و مي رسد به اين واقعيت جانگداز كه "لا يوم كيومك يا اباعبدالله" و ... التيام مي يابد .

 

 

پ.ن :

 

التماس دعا            

همین ...

+ به قبيله آمد در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:58  توسط نذلا، مرد قبیله سوفي ها  |