به نام خدا

یا علی مدد
آسمان سجاده های رو به راه
و درختان حاشیه ی آب
اذان گفته بودند
که به راه افتادی
سیب های سحرگاهی
به خواب باغچه افتادند
که در کوچه می رفتی
سایه ای از من دور شد
چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است
چه قدر راه ناتمام در من به راه می افتد
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم
من چه قدر در رأس تماشای ماه بودم و نمی دانستم
حالا زمین به دورم می گردد
و چه قدر درخت تماشا می کنم
سایه ای از تو در راه بود
چه پنجره هایی که از زن پر بود
چه کوچه هایی که از سلام خالی
چه خیابان هایی که از نرفتن پر بود
و چه راه هایی که خواب کسی می اید ، دیدند
ولی سایه ای از تو در شهر گم شد




ولی سایه ای از تو روزی گذشت
و در آسمان سجاده من شد
سایه ای از من دور می شود
چه قدر آبی است
دهکده هایی که در مهتاب به خواب می روند
چه حافظه ای
هیچ شهری هرگز
شب ها به خواب نمی رود
و کسی نمی داند
بالای این همه شهر بزرگ
ماه همیشه بیدار است
چه حافظه ای
باید تمام جاده های خاکی را حفظ کنم
باید صدای تمام سیبهای که می افتد را بدانم
باید مدار زمین را خوب بچرخم
هیچ راهی نباید در شهرها تمام شود
هیچ خوابی نباید بی ستاره آفتابی شود
هیچ سیبی نباید بی صدا بیفتد
می خواهم تمام دنیا را به یاد بیاورم
چه قدر راه نرفته از من می گذرد
پشت سرم هستی یا نه ؟
تو ، سایه ، منی
.... من همه ی رفتن را به یاد آورده ام
" هیوا مسیح "
یا علی مدد


سلام
آمدم، اما دير مي دانم ...
نشد، دور بود ... خيلي دور ...
نكوهشم مكن ...
مسافر ها هميشه دورند ...
آمدم ...
با يك دامن حرف هاي خسته ...
مگو كه زيادند و تاب شنيدن نداري ...






























سلام
من به درد بودنت هم نمی خورم
گوش کن !
انقدر سبابه ام را کنار گوشم تکان می دهم تا زنجیر هایم را پاره کنی !!
خسته ام ...
من که گفته بودم از شعر تو دورم !
گفتی صبوری کن و دوباره زاده شدم.
از اوج آسمان، نگاهم می سوزد ...
می خواهم بروم کنار کارون
آنجا که همیشه می گویی خوب است و آرم و نا آرامم می کنی ...
همان جایی که همیشه وقتی برش شلوغ می شد
خبر از مرگ مسافری غریب می داد !!!
چقدر نشسته ام کنارش
خشک شد !
ماهی ها رفتند و بوی مرگ گرفت
من خسته ام !
نگاهم کن ...
اصلا نگاهم می کنی؟!
گفته بودم مانده ام میان ماندن ها و نماندن ها ...
چه شد؟!
فقط کمی آن شب باران بارید و صبح شد و ... !
دلم تنگ است ...
این آسمان هم که هر روز کار خودش را می کند !!!
تو که خاموش می شوی !
کارون که خشک می شود !
چه کنم !!؟؟
مرگ هم صدایم نمی کند !
من همیشه دیر رسیدم
نبودی که مردنم را تا رسیدن نظاره کنی !
...
خیالش خیلی دور بود
من مسافر بودم ...
داستان آن شب طعم بادام می داد که دیگر نخوردم !
تاریک بود، همه درها را بروی مسافر شهرشان بسته بودند ...
می دانی چقدر غربتم سوخت ؟!
نمی دانی، می دانم !
من بودم و کارون
همیشه از اسمش می ترسم !
رهایم نمی کند
نمی دانم این کابوس ها چند ساله می شوند ؟!
تو می خوابیدی ...
باد فرار می کرد و غوغا بود ...
لالایی که برایم می خوانی بی خواب می شدم و محو لالای تو
نمی دانم کدام نسیم مرا به لالایت می برد
دلم به حالمان عجیب می سوزد، عجیب !!!
از دفتر نذلا















پ.ن
هر شب،شب توست ...
یا علی مدد
