![]() |
![]() |
|
| سفره ام خالی است بسم الله ... |
|
تو از صدای آدمیان تنهاتری هیچ پرنده ای از نگاه تو نخواهد نوشید !
تو چشم های حریص گرگی ! هیچ آهویی اندوهش را با تو قسمت نخواهد کرد ... هیچ صاعقه ای، ما را به خواب نخواهد سپرد و هیچ نفرینی، بیداری ما نیست ! جاده ها، ما را نمی شناسند !
مرد قبیله بادها هیچ دستی، فانوس مهربانی را بر ایوان تو نخواهد آویخت !
از این پس بر یال اسبی، سر نخواهی نهاد ! از خویش فرود بیا و آخرین گوزن منتظر را پناه ده ! هیچ کوچه ای از دیدار روشن نیست، آه تو در کجای جهان خانه ساخته ای؟!
با من بیا! مرا تکرار کن! با من بیا ! دوزخ، چشم حریص کرکس هاست و بهشت پرواز ماست خدا ما را سرزنش نخواهد کرد
تو بدنیستی، مهربانی را به تو نیاموخته اند ! تنها تو می توانی چراغ زمین را روشن کنی شتاب کن !
شتاب کن ! زخم های شکفته به تو لبخند می زنند اینجا فصل چندم خداست ؟ تابستان کجاست ؟
و خواهرانت، بر روی اشتیاقت پرده می کشند استخوانهای اجدادت خاطره ای خاکستر شده است و مادرت ، در دورترین جغرافیای خداست آیا کسی سکوت ما را خواهد شنید ؟!
تمام هراس من از نیافتنت بود و گرنه شب پر از زوزه ی گرگ هاست
آه ای دل آواره ! هیچ پرنده ای را انکار مکن ! بگذار ستاره ها بسوزند بگذار خورشید ببخشد ما از حقیقت خویش دور افتاده ایم ...
و ای کاش دنیایم نبود شاید آنگاه تو هم نبودی و خیالت ! شاید هم یادت ! و این دل نا ماندگار بی درمان نوای خوش تری می نواخت ... افسوس و شاید آه و گاهی حیف ... باز هم خسته ام خسته ! و باز در تنهایی مردی از قبیله ای که آن هم تنهاست غرق شدم ! امشب دلم عجیب برای بی کسی هایم می سوزد و تنها قرار را بر امشب نهاد تا خوب بسوزد که سحرگاه چهل ساله برخیزم و دست به باد صبا داده از بر بگیرم
دعایم کنید نذلا
علی مدد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 15:15 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
لواشک بین خود تقسیم می کردند دلم مي سوخت به حال اوکه بی خود های و هو می کرد
و با آن شور بی پایان تساویهای جبری را نشان میداد ...
با خطی روشن بروی تخته ای تاريك
کز ظلمت چون قلب ظالمان، تاریک وغمگین بود تساوی را نوشت و بانگ آورد : که یک با یک برابر است ...
که یک با یک برابر است ...
به ناگه از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
همیشه یک نفر باید ... به آوايي سخن سر داد : اين تساوی اشتباهی فاحش و محض است !
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شده با بهت ! معلم مات بر جا ماند !
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود، آیا باز هم یک با یک برابر بود ؟ سکوت و وحشتی بود و سؤالی سخت !!! معلم خشمگین فریاد زد : آری ! و او با پوزخندی گفت : نه ...
و باز هم گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود، آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود و
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر پست تر مي بود ...
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه میداشت بالا بود و آن سیه چرده که مینالید پایین بود ...
این تساوی زیر و رو می شد !!! حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود، نان و مال مفت خوردن از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود، پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یک اگر با یک برابر بود، پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
و سكوت بود و سكوت ...
در اين هنگام معلم ناله آوا گفت :
" یک با یک برابر نیست "
استاد هوشنگ گلسرخی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و این هم تساویهای قانا ...
پدرش با رسم زندگی آشنا نبود ...
و تو میان آن همه خرابه دنبال چه بودی ؟؟؟
لا لا نازم بخواب دنیات همین بود ...
بخواب دیگه تو می تونی بخوابی ...
نمی دانم تو را از کجا پیدا کرده بود ...
هدیه برایش آورده بودند و بی تاب بود ...
او هم آمده بود دسته گلش را ببرد ...
و او به دنبال پستانک آبیش می گشت تا آرام شود
و تو اینگونه آرامش کردی ...
لالا لالا عزیزانم
" که یک با یک برابر نیست "
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 2:10 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یا حق
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز یا علی مدد |
|
RSS
|