![]() |
![]() |
|
| سفره ام خالی است بسم الله ... |
|
يا هو
سرم را به زير قدم هايم مي اندازم
شكسته تر از ديروز
ليك دلم در آسمان
دستانم مشت كرده بر در دلم مي كوبم
كه اي سست چرا ؟
پلك هايم را روي هم مي فشارم و لب به دندان مي دهم
و بيادم مي آيد ...
شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی
تو را به لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی که در تنهايی ام روييد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت !
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس
غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی !
نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم !
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
ندانم تا کجا تا کی برای چه ؟؟؟
ولی رفتی ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
كه مي دانم به يادت هست آن شب هاي باراني !!!
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برميداشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت !
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد ...
حال مي گويي مرا مي شناسي ؟؟؟
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
نگاه كن ...
فانوسي در برم
محتاج به يك عطسه
كه شايد آيد و شايد نيايد
گهي سوسو كند با من
گهي با عطسه اي خوابش برد بي من !
به يادم مي آورد مرگي
كه شايد گويدم لالا و شايد هم نگويد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو :
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم !
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان آتش آذر
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
كنار فانوسك تنها
همه بود نبودم را رها كردم !
نذلا
یا علی مدد
دگر حرفی نماند ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:20 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
یا هو
![]() من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام.
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد.
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
آزادی معبود من است.
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.
هر دردی بی درد است.
هر زندانی رهایی است.
هر جهادی آسودگی است.
هر مرگی حیات است.
مرا این چنین پرورده اند من اینچنینم.
پس چرا از فردا می ترسم؟
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
استاد علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:21 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یا حق
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز یا علی مدد |
|
RSS
|