![]() |
![]() |
|
| سفره ام خالی است بسم الله ... |
|
یاهو
شقایق تقدیم به یارانی که شرح غم را پس زدند ...
آن روز كه احساس خدا آبي بود، قصد نقاشي دنيا را كرد
شب قبلش خواب شقايق را ديد !
جعبه اي رنگ و قلمويي سست، پرده اي غرقِ سپيدي آورد !
خواست تجسم كند
آن روياي قشنگ
هست كند، مست كند
غرق عالم كند
آن كاغذ جادويي را
هفت روزي سپري شد
كوه و جنگل، آب جاري، نغمه بلبل، سار و سوسن و سنبل
همه را نقاشي كرد
شد نوبت آن سرخي زيبايي دشت
يك نقطه بيرنگ وسط تابلو بود، مطعلق به شقايق
اينبار خدا، يك قلمو آورد پُر ز احساس خودش ! رنگ قرمز هم بود
اما افسوس آن لكه تنها و سپيد، گل زيباي شقايق
سر لجبازي داشت !
رنگ نمي شد هرگز، هر چه خدا سعي و تلاش مي كرد !
ناگهان اين نقاش ياد انسان افتاد
قلب او را برداشت
بفشردش با دست
قطره اي عشق چكيد !
گل زيباي شقايق بعد از اين فكر خدا
غرق بودن شده بود !
حال نقاشي آن خوابِ قشنگ، زندگي را كم داشت !
از دفتر اهورا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 23:54 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
یا حق یاد بود به پاس رفتنش که بزرگترین نعمت در حقم بود ....
رفتنش يكساله شد
در يلدايي ترين شب دنيا از برم رفت
و ديگر او نبود
سالگرد جداييمان مبارك
و من امسال هم به مانند سال هاي در پيش
به ياد تو مي افتم
نامت .....
و روحت به بلنداي شريعت من
عجيب و روحاني
غريب و باراني
...
و برايت خوانده بودم كه اين من به تو ما نمي شود
و تو هم مي گفتي :
وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد زمان نمي دهد
...
و آن روز كه منتظرش بوديم
در زمستاني كه از انتظار ما گرم بود، آمد
ليكن شانه هاي من به مانند هميشه
از سرما به هم گره مي خورد
و تو از لب هايي
كه از دود و آتش سيگار هميشه كبود
و از چله پاييز تا چله ي زمستان
هميشه پر از ترك و گاه خون بود
دريافته بودي كه دلم چقدر هواي مردن دارد
...
جان كندن هم قشنگ بود
آنقدر كه وقتي آخرين لحظات حيات
و اولين ذرات ممات به شريان قلبمان مي رفت
هيچ احساس محسوسي و لمس ملوسي نبود
و مستانه مي خنديديم
...
برايت خوانده بودم كه :
شبي فرا خواهد رسيد كه انتخابم در مهتاب
بي حساب در خواب
به آب سپرده مي شود
و خبر مرگ كبوتر ها را
در شبي محال
براي يك وصال پر ملال
در اين سياهي خيال باور مي كنم
و در اين كلبه ويران
حيران به آسمان و بيابان
و خنده ي باران مي نگرم ...
و آن شب فرا رسيد و ديدارمان ماند
به آخر دنيا
...
و در يكسالگي تو
چهل ساله بر مي خيزم
و هفت ساله يادت مي كنم و
تو هميشه يكساله مي ماني ! ...
و گفتي نامه اي نوشته ام براي تو ...
و من شعرت را رقصيدم ...
بنام يار خوبان نامه اي نوشته ام براي تو شعله اي كه صد زبان مي دهد اين معاني بديع را ولي غم اجازه بيان نمي دهد
نامه اي كه ساده و صميمي است بوي شعر و داستان نمي دهد با سلام و آرزوي طول عمر كه زمانه اين زمان نمي دهد
كاش اين زمانه زير و رو شود كه روي خوش به ما نشان نمي دهد يك وجب زمين براي باغچه يك دريچه آسمان نمي دهد
وسعتي به قدر جاي ما دو تن گر زمين دهد زمان نمي دهد فرصتي براي دوست داشتن نوبتي به عاشقان نمي دهد
هيچ كس برايت از صميم دل دست دوستي تكان نمي دهد هيچ كس به غير ناسزا تو را هديه اي به رايگان نمي دهد
كس زفرط هاي و هوي گرگ و ميش دل به هي هي شبان نمي دهد جز دلت كه قطره ايست بيكران كس نشان ز بيكران نمي دهد
عشق نام بي نشان است و كس نام ديگري به آن نمي دهد بهتر از نگاه بي گناه تو عشق را كسي نشان نمي دهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان نان و گل به ميهمان نمي دهد نا اميدم از زمين و آسمان پاسخم نه اين و آن نمي دهد
پاره اي از اين دل شكسته را گريه ام ولي امان نمي دهد
نذلا حقير مرد قبيله سوفي ها
یا علی |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 15:53 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یا حق
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز یا علی مدد |
|
RSS
|