![]() |
![]() |
|
| سفره ام خالی است بسم الله ... |
|
ســــلام
و اينجا يك من، دو باصره، كمي تعقل، اندكي نا و يك قلب
و همه اينها باز من ...
راستي حالم من هم خوب است ؟
نه ... نمي دانم ... عادت كرده ام به اين همه عادات لاجرم ...
اصلاً دوباره مي نويسم ....
سلام ... حال من و گنجشك ها و همين اكناف برم خوب است ...
گنجشك ها هم به ملاحت سلامت مي رسانند
به برگ كاهويي كه برايشان گذاشته ام نوك مي زنند
به ساقه كه رسيد مي دهند به آفتاب
فردا كه به سراغ ساقه كاهوي خشك بروند آماده براي به خانه بردن است
براي آرامش زير پاي جوجه ها ... پدر صدايم مي كند
سيب برايم آورده، مي گويم : "نمي خواهم !"
افكاري نا آشنا مهمانم شده اند، اغوايم، سيب دواي دردم نيست !
مي خواهم از اين همه ورطه رها شوم پدر ...
سپاس، نمي خوام، به كارم نمي آيد ...
پدر لبخند مي زند و سيب بي رنگ روي ميز، كنار كاغذ هايم جا مي ماند ...
لبخندش آشنا بود، سال ها پيش ديده بودم ! به گمانم به كودكي ام خنديد ...
از طاقت كمم، از سطر 23 زندگي ام
كه هنوز سطر هاي اولش جاي خالي زياد دارد ... كنار پنجره كه بيايي
از صداي توحش اين همه پرنده
مي تواني بفهمي چه عجب تابستاني است ...
لباس هاي روي بند هم سايه ندارند چه رسد به من !
... من ... راستي سايه ام كجاست ؟ سايه ...
سايه هم به كوله ي افكار نا آشنايم افزوده مي شود ... باشد !
حالا وقت زياد است ... راهم دور و دلم يكي مانده به آخر دنياست
بر مي گردم پيدايش مي كنم
اصلاً حـــــوصله نــــــــــــدارم
اصلاً مگر زور است، نمي خواهم بنويسم
گفتم كه گنجشك ها سلامت مي رسانند
مي خواهم بخوابم
قلمم، دستم، نوشته ها هم متصلب شده اند ...
از اين همه سياه نوشتن خسته ام،
بوي استيصال مي دهند، همه ام خسته است ...
باصره ها، عقل و نا و قلبم ... از نو بايد بيدار شوم
بيداري تو بخير و مرا خواب ... چشمانم را روي هم كه مي گذارم، تـــــــــــــــو مي آيي ...
سيب قرمزي را از لاي پيراهنت بيرون مي كشي
و به عادت هميشه ي مان يك گاز تو مي زني و يك گاز من ...
سيب بيچاره كه بين لب هاي مان تمام شد از خواب مي پرم ...
به گمانم به عمد لب مرا جاي سيب گاز زدي ...
كنار پنجره بر مي گردم
سكوت است و سكــــــــــــــــوت ...
فقط كمي آنطرف تر روي ديوار همسايه
غروب سايه لباس هاي روي بند را نقاشي كرده ...
گنجشك ها هم ساقه كاهويشان را برده بودند ...
ديگر صدا و لحنشان نبود
سيب جا مانده روي ميز، آن هم نبـــــــــــــــود ...
من بودم و يك سايه تنها صداي پدر مي آيد ...
سيب را خوردي ؟
و من در حالتي ما بين شك و وحشت و ترديد مي گويم :
آري، اما خيلي دير، كاش كمي زود تر ...
سلامم را به گنجشك ها برسان ...
از دفتر نذلا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:0 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
یا هو یا من لا هو الا هو
![]()
دیوار کعبه آغوش گشاده و مثل پیک گشوده در آسمان
در انتظار طلوع کهکشانی از خوبی
منظومه ای از پاکی
و مجموعه ای از روشنی و زیبایی است ...
دیوار کعبه لبخند میزند و به شوق نخستین تبسمی که در خلوت خود از رخسار کودک تراوش می کند، میخندد . عشق میورزد و یک دامن بهار، در کعبه شکوفا میشود ...
فرشتگان احرام میپوشند و به طواف در میآیند آری کعبه مادر میشود و در دامان مهر خود، علی (ع) را به گیتی هدیه میکند ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 19:7 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یا حق
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز یا علی مدد |
|
RSS
|