![]() |
![]() |
|
| سفره ام خالی است بسم الله ... |
|
یا حق
یک نفر آهسته قدم می زد در کنار برج های سیاه پشت قفس شیشه ای مغازه ها
توی گودی نگاهش چشم ها زخمی و سرخش آن لب کارد خورده و آویزانش درد حک شده بود
آهسته قدم می زد پی تنهایی خویش نگرانی توی تنش می لولید دور را می پایید
یک تیر بلند بر فرازش مهتاب روی خیالش نور را می پاشید
سر چها راهی ذهنش پلیسی را دید رفت جلو گفت : " من گم شده ام !!! " توی این سد (صد) سال اخیر ! آهسته قدم می زد دور دور از زیبایی دور دور از گل سرخ ... شبنم ... سبزی ... برگ ... دور دور از چلچله ها ... کوه ها ... آب ها ... ماهی ها ... دور دور از عشق دور و برش سیمان بود ... گچ بود ... آهن بود ... غم بود ... عکس خودش را توی آیینه تمدن می دید سایه ای که تنش کت شلوار قشنگی شده بود !!! از دفتر اهورا
یا علی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:11 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
یک الف بچه دو وجب قد زیر شلواری آبی رنگ، با راه راه سپید پاره و خاک مالی پا به رهنه، بی دمپایی صورتی پف کرده و سرخ ابروانی درهم با چشم هایی پر از غرور کودکانه ... مفی به رنگ سبز کم رنگ حالتی بین شل و سفت گاهی داخل دهان و گاهی داخل دماغ ... توی دستش تن بی جان توپ پلاستیکی پاره پاره و کارد خورده از جور زن همسایه ... یکوقت، مادرش او را دید با سر و وضعی مثل همیشه یک نگاه یک لحظه مکث بعد، صدای یک سیلی محکم توی گوش بینوا پیچید ! کشیده ! مادرانه ! دلسوزانه ! ... یک الف بچه دو وجب قد بغضش ترکید کودکانه، ساده و غریبانه دوان دوان رفت توی کوچه پابرهنه، بی باکامه روبروی خانه همسایه قلوه سنگی برداشت از لج سیلی مادر و زن همسایه پرتابش کرد به قصد باقی شیشه های نشکسته ! وسط گریه هایش با وجود اشک های روی گونه هایش خنده ای شیرین کرد ... یک الف بچه دو وجب قد زیر شلواری آبی رنگ، با راه راه سپید پاره و خاک مالی !!!
از دفتر اهورا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:45 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
جسدي متحرك، در تابوتي از نگاه ها جسدي كه عشق را به زنجير كشيده است ! عشقي كه ذره ذره مي ميرد …
از دفتر اهورا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 23:59 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
چه رقص غم انگيزي مي كند اين برگ در اين باغ … خاطره اي زرد از سبزي ديروز سازِ نابودي يك حس قشنگ به نوازندگي مرگ و به اجراي نسيم من تماشا چي اين منظره ام ؟؟ من تماشا چي اين منظره ام ؟؟؟؟؟ … نه ! من خودِ آن برگِ شكسته ي از شاخه جدا، افتاده به خاكم ! من همان منظره ام شاهد نابودي تدريجي خود !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 4:28 توسط محمد نذیر لاری زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یا حق
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز یا علی مدد |
|
RSS
|